«مکری نهفته هست به پشت نگاه تو »
چون روز روشن است به چشم سیاه تو
گر چه مراد مهر نهادی تو ای زرنگ
زیرکتر آن کجی که پی خیمه گاه تو!
من خود که فتنه ساز جهان را شدم سبب!
در حیرتم ز فتنه ی فتانه خواه تو!
دردی کش سبوی همه اردلان تیز
عاقل تر از تو نیست به سبک و به راه تو
شهری به شهرگی و شگردت شدند مست
در غفلت اند جمله به مستی ز چاه تو!
فارغ تر از توام به میان ای میانه رو
تنگ است بر سپهر سران کژ کلاه تو
گیرم که این غزل همه تلخی به کام توست
حیف این سه بیت نیست؟! شوم خاک راه تو!
ای جاری ی وجود من بی خط وغبار
وی در نهاد آینه تصویر ماه تو !
گر با خلوص و صحت و صدق آیی از درم
خالص تر از خلوص خلوصم به گاه تو
ور مکر وخدعه پیشه کنی پشت چشم من
مکر نهفته پشت نگاهم گناه تو
گر تو مراد عالم و آدم شوی، رها!
من با مرام عشق و محب از سپاه تو
با « بختیار» بی دل و بی سر به شهر شعر
هر آنکه کج کند نظرش گیرد آه تو
برچسب:
نویسنده: نوید حیدری